آقا بزرگ

نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین ۱۳۹۰ساعت توسط بزرگ کوچک



سال 93چه زود تمام شد،انگار همین دیروز بود آغاز93 رو بهم تبریک می گفتیم چه سال کوتاهی بود با همه خوبی ها و بدی ها خیلی زود تمام شد .

چقدر تلاش کردم آنگونه که امواج گرداب گل آلود و بی رحم میخواست اسیرش نشوم. خدا را شکر می گویم عظمت دروغین و مخرب این گرداب فریبم نداد و خود را به همین رود کم آب ولی  زلالی دل خوش نمودم.

به قول دوستی هر سال که از عمر انسان میگذرد خواهی و نخواهی در دانشگاه عالم چند واحد به نام شناخت و تجربه پاس میکنی در این چند سال که بر من گذشت مهمترین چیزی که آموختم این بود که همه انسانها کامل نیستند و تجربه میگه خداوند هیچ انسانی را بدون اشتباه نیافریده.

هر وقت کارهای دور از انسانیت برخی انسان نماها به ذهنم میرسه و همون لحظه تنفرم زیاد میشه یاد یه سریالی که چند سال پیش با نام او یک فرشته است می افتم و میگم هی فلانی کجا با این سرعت تو هم انسانی و شاید لرزشی کوچک تو را مثل او کرد. و خدا میداند چندین بار از سوی چه کسانی پای مرا به همان سو کشاندن و هربار آفریدگار یکتا با سپر حفاظتیش منو ناجی بود .

خدا جون  سپاسگزارم من رو تنها نگذاشتی،خدا جون ممنون مثل همیشه منو خوب میبینی،خدا جون خود میدانی در خلوتم از تو چه می خواهم.

بار پروردگارا دنیا واسه من خیلی تکرار شد،تکرار تکرار. خسته تر از اونی شدم که فکرش را بکنی.به نظرم عمرم از این به بعد بیهوده است تمامش کن. نه اینکه دنیایت بد باشد ، نه اینکه از بندگانت بیزار شده باشم،نه اصلا اینگونه نیست. خسته شدم ، به نظرم این تلمبه بیش از اندازه کار کرده . دیشب خواب دیدم دارم میام پیشت بابام هم بود کت و شلوار نویی تنم کردم جالب اینکه کروات هم واسم زده بودن گفتم من که کراوت نمیزنم گفتن باید بزنی اینطوری قشنگتری گفتم من از قبر میترسم میگفتن نترس ،ترس نداره . یکی همراهم بود پدر و مادرم در خانه کنار جنازه ام بودن و داشتن آیین های خاصی رو انجام میدادن . اون فرد همراه بهم گفت بپر بالا پریدم میزان پرشم نسبت به گذشته فرق داشت بیشتر میپریدم . در خلا بودم نه سرد بود و نه گرم آرام بودم مثل یک پرنده بدون پر زدن پرواز میکردم چقدر خوب بود که صدای اذان صبح نگذاشت بقیه آن را تجربه کنم .

آنقدر اون چند دقیقه واسم زیبا بود که وقتی فهمیدم خواب بوده خستگی دنیا واسم چند برابر شد دیدم اینجا واسم کوچکه چقدر خسته کننده شده.

هر چه فکر میکنم خیلی سن کردم ، همه چیزها رو تجربه کردم هم با خوبی ها زندگی کردم و هم بدها. خدا جون تو هیچ بنده ای را بد نیافریده ای بد این زمانه بوده که بندگانت را به ناکجا آباد برده. خدایا همانطور که تا کنون محافظم بودی از تو میخوام منودست زمانه نسپاری که به زمانه هیچ اطمینانی نیست.

خدایا اگر قرار است سال94 هم در این دنیای فانی و پست باشم دوست دارم تنها به یاد تو باشم و از تو دور نشم . خدایا منو در کنار خودت حفظ کن . از دوری تو میترسم.

پی نوشت 1 : 94 هم مثل 93 میگذرد ما چه کردیم با خودمان.

پی نوشت2 : تا محبت خدا رو دارم هیچ احتیاجی به محبت های دروغین ندارم.

پی نوشت3 : تا دیر نشده از لاک دروغ و تزویر بیرون بیاید هرچه بیشتر در این لاک بمانید لاک ضخیمتر میشه و خودتون هم بخواهید دیگه نمی تونید بیرون بیاید.

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت توسط بزرگ کوچک|



نه ماه از سکوت  من گذشته ، البته این سکوت به منزله خاموشی و فراموشی نیست ! گاهی میشود  به قول دوستی قتل را هم فراموش کرد ، قتلی  که به واسطه عملش جان فردی گرفته شود را قاضی با یک قصاص جواب خواهد داد و میشود فراموش کرد میشود قصاص کرد، اما برخی قتلها و ترورها یک قتل محسوب نمیشود گاهی این قتلها روزی هزار قصاص جریمه دارد!

دیگران را نمیدانم ولی اگر ظلمی را از کسی ببینم حتی برادر خونی خود هیچ وقت از او نمی گذرم حتی اگر مظلوم دشمن من باشد امام سجاد عليه‏ السلام می فرمایند اَللّهُمَّ إِنّى أَعوذُبِكَ مِنْ... أَنْ نَعْضِدَ ظالِما أَوْ نَخْذُلُ مَلْهوفا أَؤْ نَرومَ ما لَيْسَ لَنا بِحَقٍّ؛ خدايا به تو پناه مى ‏برم... از اين كه ظالمى را يارى كنيم و يا مظلوم و دلسوخته ‏اى را بى ‏ياور گذاريم و يا آنچه حق ما نيست بخواهيم. باید قبول کنیم ظالم همیشه ظالم است و مظلوم همیشه مظلوم و هیچ وقت با مظلوم نمای ظالم ، نگذاریم حق مظلوم خورده شود.

حضرت رسول اکرم (ص) در جای می فرمایند : اِتَّقوا دَعْوَةَ الْمَظْلومِ و َإنْ كانَ كافِرا فَإِنَّها لَيْسَ دونَها حِجابٌ؛ از نفرين مظلوم بترسيد اگر چه كافر باشد، زيرا در برابر نفرين مظلوم پرده و مانعى نيست. سخن من اینجاست همانگونه که گاهی ظالمی با چهره مظلومانه تمام عقل و هوش مخاطبینش را می برد به شکلی که مظلوم واقعی گم میشود ، یک ذره با خود فکر کنیم آیا مظلوم به فرمایش رسول اکرم حتی کافر با هم باشد راست نمی گوید؟

مرا سرکوفت میکردند که چرا اینگونه برخورد میکنی ؟ تنها درس بزرگی که پدرم یاد گرفتم تا آخرین نفس حیاتم هیچگاه اشک تمساح و چهره مظلومانه ظالم من را از راه حقی در پیش دارم دور نکند.در همین جا پیامبر اکرم می فرمایند : مَنْ أَخَذَ لِلْمَظْلومِ مِنَ الظّالِمِ كانَ مَعىَ فِى الْجَنَّةِ مصاحُبا؛ هر كس داد مظلوم را از ظالم بگيرد، در بهشت با من يار و هم‏نشين باشد.  خدا میداند . خدا میداند و تنها او میداند چقدر من راست میگویم.

ظالم همیشه از قضاوت میترسد، ترس از بر ملا رفتن ظلمش او را فراری میدهد از هر قاضی و داور. خدا میداند چقدر بر این قضاوت پافشاری کردم و ندانستم دیدار فرار از این قضاوت چه بود . کسی که ظلمی آشکار و با تفکر قبلی انجام میدهد می داند چگونه می تواند تمام درب های عدالت را ببندد !!! اما همین ظالم به این فکر نمیکند نهایت فرار ، مظلوم نمایی ، دروغ و خودشیفتگی چند سال طول میکشد؟ همان گونه که چندین دهه از عمر ما گذشت این نیز بگذرد!!! بدا به حال کسانی که تمام عمر در فکر ظاهر سازی برای خود بودند!

چرا باید ظلم را چشم بسته حمایت کنیم  مگر ما تا چه اندازه ظالم و مظلوم را میشناسیم ،  امام صادق (ع) می فرمایند: هرکه فردی را در گناهی پیروی کند به تحقیق که او را پرستش کرده است.( تحف العقول ) صفحه 355 . دوست نداشتم  و ندارم کسی بد باشد و به خدای که شاهد همه اعمال ماست زجری که از دیدن عمل ظلم میکشم آنقدر مرا میکشد که شمشیر در برابرش هیچ چیز نیست.

تمام ما در طول سال هزاران مشکل و گرفتاری برایمان می آید نمی دانم برخی افراد ابله این گرفتاری ها را  نتیجه چه عملی قرار میدهد و چه روباه صفتان اشک در چشم از خدا طلب غفران برای مظلوم میکنند . کاش میشد تمام گرفتاری های ظالم را هم گفت تا ببینیم این گرفتاریها به چه دلیل شکل گرفته ، من برای حمایت از مظلوم از همه چیز خود میگذرم ، تمام داشته هایم ، تمام اطرافیانم حتی عزیزترین آنها چون معتقدم حق مظلوم خوردنی نیست.

همه خدایی دارند و برای دوری از شر شیطان به او متوسل میشوند .

عزیزان من هم نیازی به دعای ظالم ندارند.ظالم اگر دعایش مستجاب می شود برای آخرت خود دعا کند. همین  

پی نوشت : هرچه دل تنگت میخواهد بگو .

این صفحه برای شنیدن فحاشی ترسوها درج شده

نوشته شده در شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت توسط بزرگ کوچک|



فریب دادن مردم آسانتر از این است که آنها را متقاعد کنی که فریب خورده اند !

مارک تواین

 

دروغ

واقعیت نوشت 

 ﺷﻌﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺍﺳﺘﺎﻣﯿﻨﻮﻓﻦ ﺩﺍﺭﻩ واسه تسکینِ درد آدم  بعضی از آدما ندارن :|

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت توسط بزرگ کوچک|



تکـه یخی که عـاشـق ابــر ِ عـذاب می شود

سر قـرار عـاشـقی همیـشـه آب می شود

به چشم فرش زیـر پـا سقف که مبتلا شود

روز وصـالشان کسی خانه خـراب می شود

کـنـار قـله های غـم نخوان برای سـنـگ ها

کوه که بغض می کند سنگ،مذاب می شود

بـاغ پر از گُلی که شب نظر به آسـمـان کند

صبح به دیگ می رود ؛ غنچه گلاب می شود

چه کـرده ای تـو بـا دلم که از تو پیش دیگران

گلایه هم که می کنم شعر حساب می شود

کاظم بهمنی

نوشته شده در شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت توسط بزرگ کوچک|



برخی آدمها شما را ترک خواهند کرد ، اما آن ، پایان داستان شما نیست . آن ، پایان نقش آنها در داستان شماست .

برخی آدمها هم هستند که در وهم خود ، خدا جو و مومنند اما خلقی برای در امان ماندن از شرشان به خدا پناه می برند.

نوشته شده در شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۳ساعت توسط بزرگ کوچک|



يا مقلب القلوب و الابصار

يا مدبر الليل و النهار

يا محول الحول و الاحوال

حوّل حالنا إلي أحسن الحال

ای دگرگون کننده ی قلب ها و چشم ها   آیا امسال قلبمان دگرگون شده؟  آیا چشم های ما جور دیگر میبیند؟  آیا با شروع سال نو قلب و دلمان را شستیم؟یا اینکه قلب و دلمان همانطور که آلوده و سیاه بود همانطور ماند، امیدوارم سال جدید سالی سرشار از دگرگونی در قلب ها و چشم ها باشد،دروغ نگوئیم،ظلم نکنیم،تزویر ننمائیم،عکس العملهای خنده دار از خودمان نشان ندهیم،حامی ظالم نباشیم و خلاصه حق باشیم حق باشیم و حق باشیم

ای گرداننده و تنظیم کننده ی روزها و شبها   روزی با خدای خود به گفتگو نشستم و گفتم توی که همه چیزها رو برایمان تنظیم میکنی رفتار و کردارمان رو هم تنظیم کن که دلم با صدای بلند گفت علف های هرز نیز یک دست رویش نمیکنند چه رسد به انسان،بایدتفاوت ها مشخص شود

ای تغییر دهنده ی حال انسان و طبیعت    خدای مهربون ، خدای که طبیعت با دستان تو تغییر حالت میدهد و انسانها نیز همینطور،خدای من،پروردگار من، خودت میدانی چه شبها با تو سخن گفتم،خودت میدانی در دلم چه میگذرد،خودت میدانی زبان و دل و حرکاتم با هم یکی ست، حال انسانهای که قابل تغییر است رو تغییر بده،حال اونای که با رنگهای خوشرنگ دروغگویان رنگ شده به حال خود برگردان،خدا خود میدانی من چه میگویم

حال ما را به بهترین حال دگرگون فرما     پروردگارا ، آخر دعای سال نو همیشه در مورد حال خودمان با تو سخن میگوییم اما من از تو میخواهم حال دل دوستان منو دگرگون کن ،نه اینکه حال دلشون رو به سمت من ،نه ،اصلا،حال دلشان را به سمت نور الهی و حق و حقیقت دگرگون بفرما

آخر دعایم همانند تمام روزها و سالهایم میگم خدایا بخشیدم ،همه نامرادی ها و نامردیها و ...همه و همه . خدایا تو بهتر از هر کس میدانی من از تمام  نامردیهای که در حقم میشود همان لحظه اول میگذرم و میبخشم،خدایا تو خود آگاهی از حق خود میگذرم اما از حق دیگران اصلا،

خدا تو بصیر و سمیعی و حق و ناحق رو خوب میبینی و میشنوی

 خدا تو خود خافض هستی و بهتر از هرکس میتونی افراد نامرد رو خوار کنی

 خدایا تو خبیر و آگاه تر از هر کس دیگر

 خدایا تو خود وکیل هستی عهده دار همه امور بندگان و موجودات و بهتر از همه

خدایا تو حق و قادری راست و درست با عدالت حق را میرسانی

خدایا تو مقسط  و شهیدی تو بیننده عادلی

بارالها تو حکمی از تو میخواهم در سال جدید در حق مظلومان دادگری نمائی
نوشته شده در پنجشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۳ساعت توسط بزرگ کوچک|



بل نقذف بالحق علی الباطل فیدمغه فاذا هو زاهق

از چرندیاتی که در دو هفته گذشته واسه من بعنوان نظر ارسال شده بود دیشب به دو نتیجه رسیدم یا کسی به نام شخص دیگری برایم نظر میفرستد واگر هم نظرات نظر همین شخص اصلی هستش خوب معلوم شد همه چیز رو نفی کرده.

فردی که به ظاهر مظلوم نمایی میکنی خوب میدونی من بیشتر از خودت میشناسمت و میدونم چه تمساحی هستی، امروز از حق فرار کنی فردا چه میکنی؟یک سال و اندیست عوام فریبی میکنی!

پی نوشت 1 : آنچه نا دیدنی بود از مردم دنیا دیدم ، باورم گشت آرامش نابینا از چیست

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۲ساعت توسط بزرگ کوچک|



امام سجاد عليه‏ السلام :

 

اَللّهُمَّ إِنّى أَعوذُبِكَ مِنْ... أَنْ نَعْضِدَ ظالِما أَوْ نَخْذُلُ مَلْهوفا أَؤْ نَرومَ ما لَيْسَ لَنا بِحَقٍّ؛

صحيفه سجاديه ص 56 ،فرازی از دعاى 8

 

رسول اكرم صلى‏ الله ‏عليه ‏و ‏آله :

مَنْ أَخَذَ لِلْمَظْلومِ مِنَ الظّالِمِ كانَ مَعىَ فِى الْجَنَّةِ مصاحُبا؛

کنز الفؤاد ج1 ، ص 135 - بحارالأنوار(ط-بیروت) ج 72، ص 359، ح 74

پی نوشت:من همچنان بر عهد خود با خدا هستم

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت توسط بزرگ کوچک|



ساده لباس بپوش، ساده راه برو، اما

در برخورد با دیگران ساده نباش

زیرا سادگی‌ات را نشانه می‌گیرند برای درهم شکستن غرورت.

"حسین پناهی"

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت توسط بزرگ کوچک|



تن من زخمی است…
یک خراش کمتر یا بیشتر
چه فرقی دارد…؟!
راحت باش!

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲ساعت توسط بزرگ کوچک|



دیشب روباهی خودکشی کرد ! حیله گری انسان ها کلافه اش کرده بود.

 

پی نوشت : گفتم من سکوت میکنم و منتظر می مانم

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت توسط بزرگ کوچک|



این نیز بگذرد حتی اگر تا پایان نقطه سکوت

به جعبه جادو میمانی دورنمایت،صدایت،رنگ و لعابت و...قشنگ است. اینو من و تو خدا میدونیم

کودکی را دیدم گلدانی را شکسته بود آنقدر مظلومانه و با اشک نگاه گلدان میکرد که مادرش او را دلداری میداد و زمین را کتک میزد،سالها بگذشت و کودک همچنان در پی هر تقصیری، زمین را مقصر میدانست.

افسانه آه من ، انتهای فصلمان را میبینم ، چشمانت را باز کن،ببین. ما نیز از این سراچه میگذریم ، کاش همچون تو با یک آه میشد تمام بدی ها را پاک کرد.کاش

حسین (ع) قبل از عزم همه چیز را خوب میدانست کربلا،کوفیان و کافران او حتی میدانست پس از او با اهل بیتش چه خواهند کرد اما آنچه او شتابان کرد بهشت موعود نبود بلکه عدل و عدالت بود

کاش در این صحرای خشک و دروغ همچو حر بودی، کاش تکلیفت را در اینجا معلوم میکردی،آنجا سخت است.

پی نوشت: من حسابم با خودم معلوم است ، اون عزیز دلی که خیلی دوست داره دل من مثل دل خودش بشه سخت در اشتباهه مطمئنم باز رو در و دیوار این خانه با زغال یادگاری خواهد نوشت اینجا سیاه نخواهد شد بلکه دل تو سیاه تر خواهد شد، حرفهای برای گفتن دارم که دنیای را آتش میزند چه رسد یک دل سیاه

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ساعت توسط بزرگ کوچک|



انسان هرچه بزرگتر میشه از لحاظ سنی تجربیاتش بیشتر میشه و همیشه آرزوی بازگشت به گذشته و پاک کردن اشتباهاتش رو داره

کاش قدرت برگشت به عقب را داشتم

کاش میتوانستم به عقب برگردم و تظاهر ها رو پاک میکردم

کاش میتونستم یه خورده عقب تر میرفتم و تجدید نظر میکردم در خوبی ها

کاش عقب تر گرگ و میش رو میشناختم

کاش عقب تر فهمیده تر بودم

همیشه سکوت نشانه رضایت نیست

گاهی سکوت از هر اعتراضی سنگین تر ست

من اینجا سکوت کردم

نه به بخاطر حرف های نداشته

فقط بخاطر اینکه چند سال دیگر نگویم

کاش به عقب بازگردم

این پست فقط  بخاطر دو دوست عزیز بود که سالروز تولدشون رو فراموش کردم یکی سهبای عزیز و دیگری سمیرای مهربون

کاش به عقب برگردم و دوستی ها رو دو چندان میکردم

این پست یعنی هنوز هستم

هنوز نفس میکشم

اما با درد

بخاطر گل روی سهبای عزیز درد دلم رو اینجا نمی نویسم

همین

آخر کلام  : این روزها فردی واسه من جملات قشنگی رو میفرسته دوست ندارم مثل خودش جواب بدم ولی لازم باشه تمام کامنت های با ادبشو واسه سهبا و سمیرا میفرستم تا از روی نگارشش و تاریخ درج نظر بدانند این مدت چه حرف ها که نشنیدم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۲ساعت توسط بزرگ کوچک|



به

به ترين ميوه،به

به ترين ماه، آبان

به ترين فصل،پاييز

به ترين گل ، مريم

به ترين كار،نجاري

به ترين برادر،مهدي

به ترين كوچلو، آيسا

به ترين خواننده ، ابي

به ترين حيوان ، اسب

به ترين تيم،پرسپوليس

به ترين  همراه ،همسرم

به ترين هوا،هواي سربي

به ترين اسم، نام فرزندانم

به ترين خواهر خانم،مريم

به ترين عشق ، پدر و مادرم

به ترين همكار ، مهدي، حسن

به ترين رنگ ، زرد ، سبز ، آبي

به ترين فاميل،پسرعموهام وپسردايي

به ترين خواهر، ليلا،مريم،معصوم،فاطمه

به ترين دوست،  بهمن،هادي،شاهرخ، ميثم

به ترين معلم ، شمس،قياسي،موميوند،ميري،ذكايي

به ترين دوستان دنياي مجازي ، نرگس ، سميرا، حميد

و

به ترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است

و شما به ترين هاي من در روي زمين هستيد،شادي شماشادي من وغم شماغم من است

پي به نويس 1 : اين دو عدد به از بزرگترين به هاي شهرمونه است كه وزن دوتاش شده 1كيلو و350گرم

پي به نويس 2 : يكي از اين به ها مربوط به اهالي منزل است و اون به ديگر مربوط به سهباي عزيز

پي به نويس 3 : كاش به ها هميشه به بمونن، چه به هاي كه گنديدن و بد شدند

نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر ۱۳۹۲ساعت توسط بزرگ کوچک|



همه هسـت آرزویم كـه ببینم از تـو رویــی

 چـه زیـان ترا كـه مـن هم برسم بـه آرزویی

به كسـی جمـال خـود را ننمـوده ای و بینم

همه جـا به هر زبـانی بـود از تــو گفتگــویی

به ره تـو بسكه نـالم ، ز غـم تـو بسكه مـویم

 شده ام ز نـاله نـالی شـده ام ز مـویه مـویی

همه خوشدل اینكه مطرب بزند به تـار چنگی

من از آن خوشم كه چنگی بزنم به تار مویی

چه شود كه راه یـابد سوی آب، تشنه كامی؟

چه شود كه كام یابد ز لب تـو ، تشنه كامی ؟

شود اینكه از ترحم، دمی ای سحــاب رحمت

من خشك لب هم آخر ز تو تر كنم گلویی ؟

بشكست اگر دل من ، به فدای چشم مستت

سـر خـم مـی سلامت ، شكند اگــر سبــویی

همه مـوسم تفـرج بـه چمـن روند و صـحـرا

تـو قدم به چشم مـن نه بنشین كنـار جویی

فصیح الزمان رضوانی

 

 

پی نوشت:

- این روزها خستگی بی خودی تمام وجومو گرفته

- دوستی در پست های قبلی پیام پر مهری!  واسم ارسال کرده از تمام دلنگرانی های که نسبت به من و خانواده ام مخصوصا خانواده خانمم دارد بسیار ممنونم

نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۲ساعت توسط بزرگ کوچک|



پيوست جشن تولدم رو واسه دوستان گلم گذاشتم
نوشته شده در شنبه یکم تیر ۱۳۹۲ساعت توسط بزرگ کوچک|



كيك جشن تولدم

يك سال ديگر هم گذشت

سالي سرشار از فراز و نشيب ها

يكسالي من و آبجي ليلي

وقتي من يكسال و آبجي ليلي دوساله بوديم

امروز تولد آبجي بزرگه(آبجي ليلي) هستش از همينجا و از راهي دور بهش اين روز عزيز را تبريك ميگم انشاالله 120 سال ببينمت!

چهار سالگي من وآبجي ليلي

وقتي من چهارساله و آبجي ليلي۵ساله بود درجشن تولد دختر همسايمون

روز تولدم يلدا خانم خيلي زحمت كشيدن و مامانم و برادر و خواهرم رو شب دعوت كرد خونمون و منم ساعت 10 شب از اداره اومدم خونه ديدم نه بابا قرار جشني برگزار بشه(فقط كلاه بوقي نداشتم)

از همه دوستان عزيزم بي نهايت سپاسگزارم همه ساله منو خجالت دادن

يك سر به روزهاي تولدم در سالهاي 13791390 -1391 بزنيد و يادي از چند سال گذشته بكنيد

پيام هاي دوستان در جشن تولدم رو بدون هيچ كم و كاستي همانگونه كه دريافت كردم در اين پست درج كردم،بازم ممنونم بي نهايت

بهمن بي شعور

Salam vafat doctor shariaty va milad ba saadat …. Mobarak bad sag ve rohet

آقا حميد گل

شب بخير . تولدت مبارك بزرگ.ايشالا صد سال سايه ت رو سر يلدا و كوچلوها باشه...

سهباي عزيز

صبح بخير امروز،يه دنيا قصه هاي قشنگ به همراه داره دل بسپار و گوش كن.

سلام.تولدتون مبارك . شاد باشيد و پيروز،سرزنده و پرتوان.

سميراي مهربون

تولدت مبارك رفيق مهربان و ارزشمند

همراه اول

مشترك گرامي:تولدت مبارك.همراه اول ،همراه لحظه هاي خوش شما

آبجي ليلا

روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو...كاشكي ميشد كه جونموهديه بدم براي تو ...درسته مانميتونيم اين روزا پيش هم باشيم بياتو روياهامون رنگ حقيقت بپاشيم ...با هفت آسمون پر از گلاي ياس ميخك..بال فرشته ها و عشق و اشتياق و پولك..فقط ميخوان بهت بگن...

تولدت مبااارك

آبجي معصوم

سلام

خوبي؟كجايي؟خواستم تولدتو تبريك بگم،انشاالله ساليان سال زنده باشي سايت بالا سر ما باشه.تولدت مبارك هميشه موفق باشي داداش گلم

آبجي فاطي

بودن آنهايي كه بودنشان را ميخواهيم،زمين را زيباتر ميكند،هميشه باش.تولدت مبارك انشاا...صد و بيست سال عمر بابركت و سلامتي داشته باشي

هادي(بابالنگ دراز)

سلام تولد تو هم گرامي باد!

مريم(خواهر خانمم)

*قسمتي از متن نيست* لاسرت خونوادت باشه.

بابا يلدا

از صميم قلب برايت آرزوي سلامتي وخوشبختي دارم تولدت مبارك ع*و

آبجي مريم

سبدي هست در انديشه من،كه پر از گل بدهم هديه به تو،غافل از اينكه تو خود ناب تري،يك جهان گل بخورد غبطه به تو....تولدت مبارك

ميثم مرادي

در عرفان و فلسفه شرق عدد چهل نشان از پختگي ،رسيدن و بلوغ كامل است: سن برگزيده شدن رسول ا... ،چله نشيني،انسان چهل ساله و...خوشحالم كه امشب يه دوست چهل ساله دارم.سالروز زاد روزت خجسته.

 ارژنگ

من که میدونی عذرم موجهه!!!!!!!بجان...از وبلاگت یاد تولدت افتادم....به هرحال تاخیر رو ببخش....تولدت مبارک...ایشالا سایه ات بالا سر خونوادت هرسال سبزتر از پار

نوشته شده در شنبه یکم تیر ۱۳۹۲ساعت توسط بزرگ کوچک|



آفتابم بر لب بام است ، می پذیرد مهلتم پایان
زود رنگ شام می گیرد ، روز کوتاه زمستانی

(استاد قهرمان)

استاد

خيلي سخت بود شنيدن خبر آغاز نبودت

نبودي كه هيچ وقت نبود نيست

استاد عزيز

نيستي اما هستي

هستي

در دل

در ياد

درشعر

در...

هيچگاه اولين ديدارت را فراموش نخواهم كرد، منش،متانت،سادگي،پاكي و تمام خوبيها را ميشد از اولين برخورد با شما حس كرد.

اولين ديدارم با شما مصادف شد با جلسه ادبي(شب شعر)اون شب با وجود آرام صحبت کردن شماهیچ صدای بجز صدای شما رو نشنیدم،گرماي وجودتان محفل را گرم كرده بود

استاد عزيز مطمئن باش تا آخرين نفس ياد و خاطره تان را فراموش نخواهم كرد

با من هستي،تاهستم

پي نوشت: خبر ايرنا

استاد قهرمان شاعر نامی خراسان دار فانی را وداع گفت

مشهد- استاد محمد قهرمان صائب شناس بزرگ و شاعر نامی خراسان امروز دار فانی را در سن 84 سالگی وداع گفت.

به گزارش روز شنبه روابط عمومی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی خراسان رضوی، مرحوم قهرمان به دلیل سرطان استخوان ظهر امروز در بیمارستانی در مشهد به دیار باقی شتافت.

استاد قهرمان در دهم تیرماه سال 1308 در تربت حیدریه دیده به جهان گشود، وی شاعری را از دوران دبیرستان آغاز کرد و به دلیل علاقه اش به سبک هندی و اشعار صائب تبریزی و تحقیقات زیاد در این زمینه، به صائب شناس بزرگ ایران معروف گشت.

از استاد قهرمان در طول زندگی اش 16 اثر بویژه در سبک هندی به یادگار مانده است که از آن جمله می توان به مجموعه اشعارش تحت عنوان "حاصل عمر"، تصحیح "دیوان صائب تبریزی"،
تصحیح "دیوان صیدی تهرانی"، انتشار و تصحیح "مجموعه آثار ابوطالب کلیم همدانی"، تصحیح "دیوان حاج محمد جان قدسی مشهدی"، نشر "اشعار تربتی" و برگزیده "اشعار صائب و دیگر شعرای معروف سبک هندی" اشاره کرد.

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت توسط بزرگ کوچک|



امروز روز ۲۴ اردی بهشت است

روز پدر ۴+۲۰

روز عشق۴+۲۰

روز بهشت۴+۲۰

۹سال گذشت

خیلی دلم واست تنگ شده

کاش بچه بودم و راحت تر گریه میکردم

امروز تمامش واسه من نور است

بابا

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت توسط بزرگ کوچک



درد بي درمان
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت توسط بزرگ کوچک



هميشه از خط و خوشنويسي خوشم ميومده ولي استعداد خوبي تو اين زمينه نداشته و ندارم البته اينو بگم كه خط به ابعاد 10 متر در 20 متر رو ديوار ساختمان نوشتم تحرير خط روي پلاكارد(پارچه نويسي)كرده ام ولي تمام اون خط ها رو نقاشي كردم به قول دوستي كه ميگفت يك نقاش ميتواند خطاط باشد ولي يك خطاط نمي تواند نقاش باشد منم خط رو نقاشي ميكردم ، ولي هميشه عاشق خطاطي بودم

امروز تصميم گرفتم چند خط از يكي از اقوام كه استاد برجسته خوشنويسي است جهت مشاهده دوستان بگذارم. اميدوارم  خوشتون بياد البته بيش از 50 نمونه ديگه از خط هاي استاد احسان بحيرايي عكاسي نمودم كه بعدا در پست هاي بعدي درج ميكنم

 

 

خط

خط

خط

خط

خط

خط

خط

خط

خط

 

پي خط نوشت ۱: استاد احسان بحيرايي فرهنگي و در تهران تدريس مي كند

پي خط نوشت ۲ : اين خط ها را از نمايشگاه خوشنويسي وي عكاسي نموده ام

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۲ساعت توسط بزرگ کوچک|



اولين پست سال ۱۳۹۲ رو اختصاص دادم به سفره هفت سين ، نوه ها و آتش بازي شب عيد

هفت سين خونه مامان

همه ساله سفره هفت سين تو خونه مادرم حال و هواي خاصي رو  داره و همه خواهر و برادرها بعد تحويل سال جديدكنار اين سفره عكس يادگاري ميگيريم

نوه ها و هفت سين

اينطور شد كه دلم نيومد از اين سفره و آتيش بازي عكسي واستون نزارم

دوستان واسه ديدن همه عكس ها ادامه مطلب رو كليك كنيد

ای بهار
تو پرنده ات رها
بنفشه ات به بار
می وزی پر از ترانه
می رسی پر از نگار
خوشه اقاقیا ستاره بار
لشکر ترا طلایه دار
بوی نرگسی که می کنی نثار
برگ تازه ای کهمی دهی به شاخسار
شعر دلنشین روزگار
آفرین آفریدگار

ای طلوع تو
در میان جنگل برهنه
چون طلوع سرخ عشق
پشت شاخه کبود انتظار
ای بهار
ای همیشه خاطرات عزیز
عاقبت کجا ؟
کدام دل ؟
کدام دست ؟
آشتی دهد من و ترا؟
تو به هر کرانه گرم رستخیز
من خزان جاودانه پشت میز
یک جهان ترانه ام شکسته در گلو
شعر بی جوانه ام
نشسته روبرو
پشت ای دیرچه های بسته
می زنم هوار
ای بهار ای بهار

 

پي اول نوشت اول: اين شعر رو در وبلاگ دوست عزيزم ارژنگ خوندم و اينجا كپي كردم

پي اول نوشت دو: اميدوارم امسال همون سالي باشه كه منتظرش بوديد


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین ۱۳۹۲ساعت توسط بزرگ کوچک|



امسال هم بر همه ما گذشت چه خوب چه بد

نمي دونم واسه شما چگونه گذشت؟

واسه من كه خيلي خيلي سخت و بد گذشت ، امسال سال بدي بود ،خيلي بد . نه اينكه سختيهاش رو دوش من بوده ، نه ، بلكه سختيهاي دوستان و عزيزان رو ديده و شنيده ام

چه سخت بود نگراني عزيزي كه تمام فكر و ذهنش شفاي عزيزش بود

چه زجرآور بود شنيدن سختي هاي مهرباني كه روزگار بر وفق مرادش نبود و مدام بدي پشت بدي

چه طوفاني در دلم ايجاد شد وقتي شنيدم دوستم اون كار پليد رو انجام داده وقتي فهميدم كسي كه بهش اطمنيان داشتم اينقدر ميتونه دو رنگ و پليد باشه

چه بد گذشت جدايي دوستي از بقيه دوستان

چه مكافاتي رو كشيدم وقتي زير برگه  شهود طلاق زوجي كه هر دو عزيز و دلبندم بودند رو امضا كردم

و...

اينها رو كه گفتم نه اينكه خوبي نداشت،داشت ، اما سختي و بديش زيادتر بود

برو91

برو91 و برنگرد

دوست ندارم خاطراتت را زمزمه كنم

برو91

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۱ساعت توسط بزرگ کوچک|



 بچگي هاي آقابزرگ

از صبح روز قبل تمام برنامه ريزي ها رو كرده بوديم ، بايد ميرفتيم ، هيچ چيزي از هم سن و سالهامون كم نداشتيم.

من و مهرداد غروب با همديگر سركوچه قرار گذاشته بوديم وقتي از دور ديدم از خونه بيرون اومد لبخندي زدم خونشون با خونمون پنجاه ، شصت متر فاصله داشت  وقتي كنارم اومد مثل بسيجي هاي كه قراره برن خط مقدم واسه عمليات از همديگه حلاليت ميطلبند همديگر رو بغل كرديم و حركت كرديم دو سه كوچه  جلوتر داخل يه كوچه بن بست خونه اكبر و پسر عموش ( اكبر همكلاسيمون بود كه با پسر عموش از روستا اومده بودن شهر درس بخونن و با هم در خانه مجردي زندگي ميكردند ) زنگ خونه اكبر  رو زديم اكبر كه درب رو باز كرد من و مهرداد با هم گفتيم رفيق مهمون ناخونده نمي خواي و هنوز اكبر جواب نداده بود حمله كرديم داخل خونشون .

اكبر واسه شام املت درست كرده بود بعد از شام من و مهرداد شروع كرديم بازي كردن و مرور كردن نقشه برنامه فردا ، اكبر و پسرعموش هم درس ميخوندن. آخرهاي شب دلهره زيادي داشتم  و از داخل كوچه نور چراغ گردون ماشين هاي پليس كه از داخل كوچه رد ميشدند رو ديوار حياط چشمك ميزد اون شب تا صبح  خوابم نبرد

صبح ساعت 6 با مهرداد از اكبر و پسرعموش خداحافظي كرديم و راه افتاديم . سر راه واسه صبحانه كيك و شير گرفتيم در كنار جاده اصلي بيرون شهر با پاي پياده  حركت كرديم

در طول مسير همش ميخنديديم و تعريف ميكرديم اما تو دلم آشوب بود

هنوز 10 كيلومتر از شهر دور نشده بوديم كه شهرام پسر دايي مادرم كنار جاده از ماشين ميني بوس پياده شد و بدو بدو اومد سمت ما ، دست من و مهرداد رو گرفت وگفت كجا داريد ميريد ؟؟

هنوز شهرام سوالاتش تموم نشده بود كه يهو ديدم عمو نجف با ماشين پيكان آلبالويش كنار جاده وايساد (عمو نجف  عصباني ترين فرد خانواده بود خداي نكرده وقتي كار بدي ميكرديم پوستمون رو كامل ميكند) عمو نجف از ماشين با عصبانيت پياده شد و دست من و مهرداد رو از دست شهرام جدا كرد و مثل دو تا گوسفند انداختمون صندلي عقب ماشين و خودشم نشست پشت فرمون و حركت كرد عمواينقدر عصباني بود كه شهرام رو هم فراموش كرد و اونو كنار جاده جا گذاشت (تا اون موقع سوار هيچ ماشيني به اون وحشتناكي نشده بودم مثل ارابه وحشت بود)عمو نجف هر 10 متر يكبار بر ميگشت عقب يه فحش آبدار بهم ميداد و يك كشيده محكم ميزد تو دهن منه بيچاره خلاصه اينكه چون دماغ بنده هم استعداد خون دماغ شدن زيادي داشت  از زير چشمانم تا رو نافم به طول و كل جلو تنه ام به عرض كاملا خوني كامل شده بود

وقتي رسيدم اول كوچه ديدم واي خداي من اين همه آدم جلوي خونمون چكار ميكنن؟ ماشين جلو خونه وايساد عمو نجف اومد هر دوتامون رو باز مثل دوتا گوسفند گرفت آورد پايين وقتي حاضران چشموشون به عمو نجف و اين دو راس گوسفند افتاد بعضي ها صلوات فرستادند وبرخي خوشحال و برخي متحير فقط نگاهمون كردن چيزي حدود 70 تا 100 نفر از اقوام از انواع خاله ، عمه ، دايي ، پسرخاله، دختر عمه ، پسر دايي و ... اونجا بودند مامانم كه اشك تو چشماش بودتا منو ديد خودشو جمع  كرد و اخمي بهم كرد و بدو بدو رفت تو آشپزخونه و بلند بلند گريه كرد

من تو اون مصيبت بزرگ دنبال بابام ميگشتم و دلهره اولين ديدار با بابام رو داشتم عموي بابام(عمو حاجي) كه چند روز پيش از تهران واسه ديدار با اقوام اومده بود گفت: پسر عزيزم كجا بودي ؟ بيا بغلم! بيا بوسي بده عمو ! منم بغض كردم  و لب و لوچمو هلوي كردم كه برم بغل عمو حاجي كه يكباره عمو حاجي رنگ عوض كرد و با داد گفت: الان پدرت و در ميارم از اون چيزاي كه تو دستشويي هست ميدم خوراكت ، كه حاضران منو از زير دست و پاي عمو حاجي نجات دادند

خلاصه اينكه بعد از دو ساعت بابام كه معلوم نبود از كدام جاده بيرون شهر برگشته بود اومد خونه معلوم بود خيلي عصبانيه ، اقوام به بابام گفتند كاري باهاش نداشته باش بابام هم با عصبانيت گفت نه كاري باهش ندارم فقط بايد سرشو با ماشين كچل كنم (بابام ميدونست چقدر از كچل شدن نفرت دارم و از بچگي موهام بلند بوده) منم از ترس مثل گوسفندي كه ميخوان پشماشو بچينن در حالي كه از ترس تند تند نفس ميكشه رفتم زير دست بابام  و اونم در حضور كليه اقوام و آشنايان با ماشين دستي نمره 2 كه ده تا مو رو كوتاه ميكرد و سه تا و نصفي مو از ريشه  ميكند سر من بيچاره رو از ته  كچل كرد

نميدونم باباي مهرداد (قصاب بود و گفته بود ميخوام سر مهرداد رو مثل گوسفند ببرم) چه بر سر مهرداد اورده بود

دوستان عزيز:

-         اين داستان واقعي مربوط دوران 12 سالگي من بود ، در اين خاطره من و مهرداد تلاش كرديم از خونه فرار كنيم به جبهه جنگ بريم ، خيلي از هم محصل هاي مدرسمون كه دو سه سال از ما بزرگ تر بودند با رضايت پدر و مادراشون رفتن جبهه و بعضي هاشون هم شهيد شدند ولي من هر وقت به بابام ميگفتم بهم ميخنديد و ميگفت تو هنوز بچه ي و وقتي ميگفتم چند نفر از مدرسمون رفتن جبهه ميگفت: اونا با تو فرق دارن تو مثل خيار زير برگ ميموني(منظورش اين بود كه تو ناز و نعمت بزرگ شدي در حالي كه اونا سرد و گرم روزگار رو بيشتر چشيدند)

-         شبي كه ما خونه دوستم اكبر بوديم خانواده هامون خبر نداشتن ما دو سه كوچه باهاشون فاصله داشتيم و تا صبح دنبال ما گشته بودند و بابام با توجه به آشنايي و موقعيت شغلي كه داشت با كمك ماموران شهرباني داخل تمام كوچه هاي شهر دنبال ماگشتند

-         باباي مهرداد صبح روز اول رفته بود سمت كرمانشاه دنبال ما

-         عمو نجف قبل از پيدا كردن ما دو بار ماشينش پنچر شده بود و عصبانيتش 6 برابر شده بود

-         نكته خيلي قشنگي كه سالهاي بعد فهميدم و هنوز بهش ميخندم اينكه من و مهرداد  داشتيم با پاي پياده ميرفتيم جبهه در حالي مسير حركت ما به سمت شرق بود و اگه چند روز پياده روي ميكرديم به جاي جبهه حتما به افغانستان يا پاكستان ميرسيديم

 

پي نوشت 1: ببخشيد زياد قشنگ نبود فقط بخاطر قول به سهباي عزيز نوشتم

پي نوشت 2 : كاش جبهه ميرفتيم و ...

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت توسط بزرگ کوچک|



تابلو گنجشك فاطي

سنگ مفت ، گنجشك مفت !

و گنجشك بيچاره سرش شكست مفت

دلش شكست مفت تر كه چرا مفت ؟

همه در فكر غذاي مفت

و كسي گفت غصه نخور

بخور

كه فردا گيرد نمي آيد همين مفت

و من در انديشه ام :

« كه باشد سنگ مفت

ولي

گنجشك مفت؟! »

احمد تميمي

 تابلو گنجشكا فاطي

پي گنجشك نوشت ۱: نقاشي رنگ روغن گنجشك ها روي تابلو مخمل كار آبجي كوچيكه (فاطي)هستش

پي گنجشك نوشت ۲ : اين شعر منو ياد جلسه انداخت كه سال ۷۹با حضور رئيس جمهور وقت آقاي خاتمي برگزار شدمجري مراسم(آقاي حياتي گوينده خبر)گفت با ذكر صلوات دعوت ميكنيم از حضرت آيت الله خاتمي براي سخنراني.آقاي خاتمي هم گفت سنگ مفت ،گنجشك مفت منو با يك صلوات آيت الله كرديد

نوشته شده در شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۱ساعت توسط بزرگ کوچک|



تمام پست هاي من با اين جمله شروع ميشه دوستان منو بخاطر دير به روز شدنم ببخشند

اول اينكه روز سپندارمذگان دوستان مبارك

دوم اينكه دلم واسه همه دوستان تنگ شده

سوم اينكه سپاسگزارم از سهباي عزيز و سميراي مهربون كه مدام احوال منو پرسيدن  هيچ وقت محبت هاي شما فراموشم نخواهد شد

پست جديدم رو اختصاص دارم به آخرين اثرهاي آبجي كوچيكه، آبجي كوچيكه(ته تغاري)

اول اينكه نقاشي تو خون همه خانواده ما هستش (بجز دادشم)و همه نقاشي ميكشيم

ته تغاري ما الان 26 سال سن داره و در رنگ روغن مهارت خاصي داره و الان نقاشي رو سفال كار ميكنه،اين چند نقاشي از آخرين آثار آبجي كوچكه هستش كه دو ماه پيش نمايشگاه اختصاصي نقاشي مركب گذاشته بود

نقاشي مركب

نقاشي مركب2

نقاشي مركب3

نقاشي مركب4

نقاشي مركب5

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۱ساعت توسط بزرگ کوچک|



گل نرگس

در بيستمين روز زمستون خدا بيست ترين  موجود خودشو در شرق كشور رو نمايي كرد

اين دختر بيست نه تنها در مدرسه همش بيست ميگرفت واسه مامان و باباشم هميشه بيست بود و در بين اولادهاي پدر و مادرش بيست ترين فرزند بود

اين خانم بيست نه تنها واسه پدر و مادر و همسر و فرزندان و همكاران و دوستان بيست بود واسه هركس كه يكبار صداشو شنيده بيست بوده و هست

خانم بيست

امروز ميخوام نمره درسهاتو بنويسم

دوستي : 20 تمام

مهرباني : 20 تمام

صداقت: 20 تمام

رازداري: 20 تمام

سنگ صبوري: 20 تمام

بي رياي: 20 تمام

مادري: 20 تمام

همسرداري: 20 تمام

وجدان: 20 تمام

هنرمندي: 20 تمام

شعر: 20 تمام

دوست يابي: 20 تمام

خداپرستي: 20 تمام

پاكي: 20 تمام

معدل: 20 تمام

 

خانم بيست عزيز

گل نرگس

دوست مهربانم

تك ستاره دوستي

سنگ صبور همه دوستان

از صميم قلب تولدت رو بهت تبريك ميگم ، خدا ميدونسته بايد چه روزي دنيا بياي،دوستان ويژگيهاي اخلاقيتو نوشتن ولي بازم كمه كاش قدرت نوشتن تمام سفيدي و زلاليت رو داشتم

نرگس عزيز و مهربان تولدت مبارك

پي نوشت: منو ببخش وقت نبود و نتونستم قشنگ تر از اين بنويسم

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۱ساعت توسط بزرگ کوچک|



يلداي عزيزم

سرزمين بي انتهاي دل با فروغ رويت و با مهرباني چشمانت سرسبز مي شود و خانه از گرماي عشقت صفا و نور مي گيرد

بودنت مايه آرامش من است و نشاط غنچه هاي باغ زندگيمان

صبوري ات و تحمل سختي هاي زندگي مان اميدبخش است و غرور آفرين

امروز برايم روز قشنگي است كه خدا تو را به دنيا هديه كرد و به زندگي من

خجسته زادروزت را به يك دنيا عشق تبريك مي گويم و آرزو ميكنم آشيانه مهرمان با گل وجودت همواره پابرجا بماند

تولدت مبارك

پی نوشت۱: بازم از همه دوستان بخاطر لطفشون ممنونم

پی نوشت۲: دست گل سمیرا بانو و سهبای عزیز درد نکنه

نوشته شده در شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۱ساعت توسط بزرگ کوچک|



تاريخ امروز به نام توست

روز خوبيها

روز يك رنگي

روزي كه به قول دوست عزيزم اردك فرشته ها به زمين هجوم آوردن

امروز رو هم ميتونيم

روز عشق نهاوند بناميم

ميتونيم تو رو حلقه اتصال دوستيها بناميم

خيلي سرم شلوغه

ولي ميتونم به اندازه سر سوزن اين روز رو تبريك بگم

سميراي مهربون امروزت مبارك

ببخش اگه كوتاه نوشتم

ولي خواستم بگم تولدت مبارك

اين روز رو هم به آقا احسان هم پدر و مادرت و همه دوستان تبريك ميگم

ماركا با

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۱ساعت توسط بزرگ کوچک|




مطالب پيشين
» 
» چه زود تمام میشه
» نه ماه خاموشی
» 
» تکـه یخی که عـاشـق ابــر ِ عـذاب می شود
» آدمها
» يا مقلب القلوب
» حق
» انتخاب با تو
» ساده نباش
Design By : ParsSkin.Com